خدا بزرگه ...
سلام بعد مدتی اومدم، چقدر نی نی وبلاگ تغییر کرده!!!
خب ... الان 4 ماهی تقریبا گذشته، اگر تو بودی کم کم نزدیک دیدارمون بود. خب خواست خدا بود و حتما خیری درش بوده منم راضیم به رضاش هرچند دلم شکسته و هنوز نتونستم درمانش کنم
گاهی از سقطم فقط خاطرات پزشکا و پرستارای سنگ دلی که انگار هیچ حسی توی وجودشون نمونده بود یادم میاد و درد فقط توی قلبم میپیچه و حس میکنم قلبم آتیش میگیره. گاهی هم نمیتونم جلو اشکمو بگیرم و توی خونه وقتی تنهام زارهای نزدمو میزنم.
با اینکه نمیخوام دل کسی برام بسوزه ولی خودم انگار کس دیگه ای میشم که اون زن رو توی این بیمارستان و اون بیمارستان در به در دنبال یه راهی می بینه که یه جوری بشه پاره تنشو حفظ کنه اما همه فقط برگ سونوهاشو نگاه می کنن و خیلی راحت میگن این که سقطه برو بندازش! یا روی تخت زایشگاه و درد شیرین مادرا و درد تلخش و تندخویی پرستارا و بی احساسی پزشک شیفت! تصویر چشم پر از اشک و نگرانی مادر و خواهرش پشت در که فقط میخوان حال مریضشونو بپرسن که با بی احترامی پرسنل مواجه میشن!
چرا هیچکس توی این بیمارستانای خراب شده حالشون رو درک نکرد؟!
دلم برای تمام دردای اون زن می سوزه! زنی که خیلی تفاوت داشت با اون منی که می شناختم. فقط مثل همیشه داشت خودشو محکم نشون میداد که نه دل کسی براش بسوزه نه کسی بخاطرش ناراحت بشه.
تنها جایی که میتونم خودموخالی کنم اینجاست میتونم خودم باشم. و برای اون زن ضعیفی که شدیدا احتیاج داشت یکی بغلش کنه و بگه عزیزم گریه کن ... خالی شو ... خدا بزرگه. و بعد بره و دیگه یادش نیاد چقدر حالت خراب بود و اون نگاه های مترحم.
گاهی همراه اون زن ناخودآگاه به تک تک لحظه های سختش سفر میکنم کنارش دستشو میگیرم و حرکت می کنم ، روس صندلیای بیمارستانا کنارش میشینم و وقتی دیگران از همراهاش میپرسن چی شده بغلش میکنم و چشماشو میگیرم که دلسوزی بی فایده شونو نبینه و حالش بدتر نشه! وقتی ته دلش میگه چیکار کردم که این بلا سرم اومد بهش میگم با این بلا بزرگ شو تو هیچی از کارای خدا نمیدونی!
بغلش می کنم و میگم عزیزم خدا بزرگه ... جمله ای که هیچکس بهش نگفت.



خدا بزرگه ... 

